گمان مبر که به پایان رسید کار مغان ، هزار باده ی ناخورده در رگ تاک است
شادروان حاج محمد شانه چی سال 1301 شمسی در مشهد متولد شد. میگفتند به این دلیل که پدرش در کار خرید و فروش «شانه» بوده، فامیل «شانه چی» رویشان مانده است. منزل شادروان شانه چی پاتوق همه شيفتگان آزادی، به ويژه جوانان دردمند و دل سوخته و مشتاق خدمت به خلق و نجات کشور عزيز، ايران و بهروزی و سعادت خلق ايران بود.. شغل شادروان در تهران تجارت بود اما تاجری پاک و باشرف و پرهيزکار و خيرخواه و مهم تر آن که از طريق اين اشتغال، در تماس با کسبه و بازار، انديشه های اجتماعی و سياسی خود را که ملهم از محتوای پيام انبياء و قرآن بود و از بزرگانی چون طالقانی و بازرگان و شريعتی اخذ کرده بود، تبليغ می کرد. در دوران نهضت ملی ايران به رهبری دکتر مصدق، با تمام وجود و توان خود از نهضت ملی حمايت می کرد و جانبداری او از دکتر مصدق ، رهبر نهضت ملی ايران با عشق و دلباختگی توام بود به طوری که بازاريان و کسبه او را يک مصدقی تمام عيار می دانستند. ایشان هر تاسوعا عاشورا دستهِ مخصوصی راه میانداخت و با دوستانش با بالا بردن پرچمی که بر آن نوشته شده بود: «مرگ سرخ به از زندگی ننگین است...»، سکوتِ پُرحرفِ خود را نمایش میگذاشت خانه اش در تهران (خیابان ایران کوچه مظاهر) سال ها پناهگاه مبارزان بوده است. حاجی گاه و بیگاه در مشهد هم نزدیکِ محل قدیمیِ دانشکدهِ پزشکی (کوچه ای که گرمابه سلسبیل در آن واقع بود)، دیده میشد.علاقه و ارادت شادروان نسبت به دو شخصيت تاريخ معاصر ايران واقعا استثنا بود: طالقانی و مصدق ". فرزندان آن مرحوم عبارت بودند از:فاطمه (زهره) که ساواک تیربارانش کرد، محسن که او هم زندانی زمان شاه بود، همچنین حسین و شهره (که هر سه بعد از انقلاب به خاک و خون افتادند) مرحوم شانه چی سال 1387 دار فانی را وداع گفتند
نیاکانش در اصل، «کرمان»ی و زردشتی بودند و با کردار و پندار نیک همنشین...
او بعد از شهريور 20 از زادگاه خود مشهد به تهران کوچ کرد و در آنجا با انديشمندان آن روزگار محشور شد. او نه تنها خود که همه خانواده اش را وقف انقلاب کرده بود. زندگي اش همواره در معرض يورش ساواک قرارداشت و خود نيز چندين بار زندان و بازداشت را تجربه کرد؛
مرحوم در سال 1360 در اوج درگیریهای سیاسی اقدام به مهاجرت نمودند دلیل مهاجرت را از زبان خود استاد مرور کنیم:"ما جا نداشتيم. چهار تا بچه داشتيم. هر چهار تا بچه کشته شده بودند. زنم هم که دق کرد و مرد. يک صنار سي شاهي داشتيم، گفتم خب من اينها را چه کارش کنم، بگذارمش براي کي. دو تا خانه داشتم، خانه يي را فروختم. حدود يکصد ميليون کمتر شد که دو تا مدرسه در مشهد ساختم که الان مدرسه ها داير است."
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت
23:43 توسط مسعود یزدانی| |


