تبليغاتX
تاک - پیاده گان انقلاب ۵۷-۲۶(طاهر احمدزاده )
تاک

گمان مبر که به پایان رسید کار مغان ، هزار باده ی ناخورده در رگ تاک است

طاهر احمدزاده متولد سال 1300 در مشهد است. از مبارزان دوران رژيم پهلوي است كه در طي عمر خود پيوسته در جبهه هاي مختلف تلاش كرده است. آشنايي نزديك احمدزاده با استاد محمدتقي شريعتي و همكاري وي با نهضت كانون نشر حقايق اسلامي  در دوره قبل از انقلاب و استانداری خراسان پس از انقلاب بخشی از فعالیت های 70 ساله اوست.

این پیر عرصه سیاست که در قبل و بعد از انقلاب سه فرزندش را فدای این مرز و بوم کرده چندی پیش در مصاحبه ای با شهروند امروز گوشه ای از فعالیت های خویش در قبل و اوایل انقلاب را ذکر کرده است که در ذیل می خوانید. البته متانت او باعث گردیده که نه از فرزندانش بگوید و نه از جفایی که در ۳۰ سال گذشته بر او و هم کیشانش رفته است! از جمله اين مبارز پير را در سلولي انداختند كه فرزند رشيد او مسعود آخرين روزهاي زندگيش را پيش از آنكه نظام شاه اعدامش كند در آن به سر برده بود و بر ديوارهاي آن يادگار نوشته بود.

احمد زاده می گوید: پدر من تاجر بود. اصلیت پدر ما افغانی بود و متولد افغانستان بود. بعدها پدر ما به مشهد آمد و در اینجا ازدواج كرد. من هم فرزند ارشد خانواده بودم. ما سه برادر بودیم و دو خواهر. خانه ما هم در محله چهارباغ مشهد بود. در زمان رضاشاه، امان‌الله‌خان، پادشاه افغانستان به فرانسه رفت و از طریق شوروی به ایران و مشهد آمد.

پدر ما در آن زمان هنوز شناسنامه افغانی داشت و چون در ایران چهره‌ای محوری در میان افغانی‌های مقیم ایران بود، یادم هست كه پادشاه افغانستان را به خانه ما دعوت كرد. من در آن زمان حدودا هفت ساله بودم و یادم هست كه یك بار هم پدرم ما را نزد همین پادشاه افغانستان برد و او سكه‌ای به ما داد كه آن سكه را هم بعدها دزد برد. پدر ما بسیار كارگشا بود و به مردم بسیار كمك و كارگشایی می‌كرد. مقبره‌ای هم در صحن داشت كه در آنجا دفن شده بود كه آن مقبره بر اثر تغییراتی در صحن حرم، تخریب شد. البته از ما هم اجازه گرفتند و ما گفتیم كه برایمان مهم نیست آنجا را تخریب كنید. پدر ما بعدا در یك تصادف ماشین فوت كرد و من هم در آن تصادف بودم كه زنده ماندم. ما بعد از آن، مشكلات زیادی داشتیم. مادر ما بعد از فوت، روی پشت بام می‌رفت و رو به حضرت رضا دعا می‌خواند و گریه می‌كرد و می‌گفت كه خدایا من بچه‌هایم را به تو می‌سپارم. ما با دعا و نظارت مادرمان درس خواندیم و تربیت یافتیم. یادم هست كه من همیشه شاگرد اول دبیرستان بودم و درسم را تا دیپلم ادامه دادم. سال 1313 بود كه دوره متوسطه را در مدرسه فردوسی تمام كردم و چون باید در نبود پدر، عهده‌دار مسوولیت اداره خانواده می‌شدم، از ادامه تحصیل بازماندم.

پدر ما در همان دورانی كه زنده بود، روی حیاط خانه چادر می‌كشید و مرتب مراسم روضه در خانه برگزار می‌كرد و همه وعاظ را برای سخنرانی به خانه دعوت می‌كرد. بعد از شهریور بیست من با مرحوم شریعتی آشنا شدم. جریان آشنا شدن من با ایشان هم بدینگونه بود كه برادران من كه دانش‌آموز دبیرستان بودند آمدند و گفتند كه ما از یكی از معلمان‌مان به نام شریعتی خواسته‌ایم تا جلسات بسیاری را برای ما دانش‌آموزان دبیرستان بگذارد و حالا این هفته، جلسه باید در خانه ما برگزار شود.

من هم موافقت كردم و آن روز خودم هم در جلسه شركت كردم. آقای شریعتی كلاه شاپو و كراوات داشت. سخنان آقای شریعتی برای من بسیار تازگی داشت و جالب بود. در جلسات روضه‌خانی خانه ما كه پدرم برگزار می‌كرد، خیلی حرف‌ها زده می‌شد كه برای من سوال‌برانگیز و غیرقابل قبول بود. اما صحبت‌های آقای شریعتی خیلی متفاوت بود. وقتی آن جلسه تمام شد، من از مرحوم شریعتی اجازه گرفتم كه در جلسات آینده در خانه‌های دیگران هم شركت كنم. استاد شریعتی خیلی متعجب شد از این توجه من و قبول كرد.

من چند جلسه شب‌های جمعه در مجلس آقای شریعتی شركت كردم تا اینكه مصادف شد با ماه محرم. سال 1321 بود. زمستان بسیار سختی هم بود و ارتش سرخ شمال ایران را اشغال كرده بود. من پیشنهاد كردم كه در دهه محرم، جلسات سیار نباشد و در یكجا برگزار شود. پیشنهاد كردم كه جلسات دهه محرم در منزل ما در چهارباغ كه پدر ما برای روضه‌خوانی آنجا را درست كرده بود برگزار شود. اتاق‌های آن خانه، سرهم بود تا در زمستان، جلسات در اتاق‌ها برگزار شود، تابستان‌ها هم جلسات در حیاط برگزار می‌شد.

استادشریعتی موافقت كرد و این جلسات در خانه ما برگزار شد. یادم هست كه با زحمات زیاد در مشهد جست‌وجو كردیم و یك بلندگو پیدا كردیم. اطلاعیه‌ای هم پخش كردیم تا برنامه به اطلاع مردم برسد. مطابق آنچه در این اطلاعیه آمده بود، در این جلسات آقای شریعتی تفسیری از قرآن و سپس تحلیلی از تاریخ عاشورا ارائه می‌كرد. همچنین در اطلاعیه آمده بود كه جلسات با تلاوت آیات قرآن و سپس ترجمه آن آغاز می‌شود.

شاید باور نكنید كه در آن زمان برای اولین بار در ایران بود كه یك جلسه مذهبی با تلاوت آیات قرآن و ترجمه آن آیات، آغاز می‌شد. چون این جلسات ساختار نو و جدیدی داشت، انعكاس وسیعی پیدا كرد و افراد و اقشار مختلف در آن شب‌های دهه محرم به خانه ما می‌آمدند. ازجمله افرادی كه هر شب در جلسات خانه ما شركت می‌كردند، رهبران حزب توده در مشهد بودند. مثلاً برادر خلیل ملكی از رجال حزب توده در مشهد بود كه به آن جلسات می‌آمد. بعد از آنكه جلسه تمام می‌شد و مردم می‌رفتند، آنها شروع به بحث ایدئولوژیك با آقای شریعتی می‌كردند. شب‌های زمستان بود و از ساعت یازده شب نه تاكسی پیدا می‌شد و نه درشكه با این‌حال این بحث‌های حاشیه‌ای جلسات تا ساعت 11 شب طول می‌كشید و آقای شریعتی مجبور می‌شد، در خانه ما بخوابد و صبح كه صبحانه را می‌خورد به دبیرستان می‌رفت. بعد از دهه محرم روزنامه ارگان حزب توده در مشهد به شدت به این جلسات حمله كرد و نوشت كه انگلیسی‌ها از طریق افغانستان پول می‌فرستند تا این جلسات دایر شود و جلوی آگاهی توده‌ها را بگیرند.

برخی روضه‌خوان‌های سنتی هم در مجالس خود به شدت به این جلسات حمله می‌كردند و می‌گفتند یك كسی پیدا شده، كلاه شاپو سرش می‌گذارد و كراوات می‌زند و در دهه عاشورا كه باید سینه‌زنی و عزاداری صورت بگیرد، می‌آید و تفسیر قرآن می‌گوید. آن جلسات، طرفداران زیادی در میان اصناف گوناگون پیدا كرد و نمایندگان اصناف نزد آقای شریعتی آمدند و گفتند كه ما حاضریم هزینه لازم را بدهیم تا یك محل ثابتی تدارك دیده شود و مردم هم غیر از دانش‌آموزان در این جلسات شركت كنند. این افراد در همان كوچه چهارباغ ساختمانی را كه قبلاً كارخانه سیگار بود و به آستان قدس تعلق داشت، اجاره كردند و آقای شریعتی در آنجا شب‌‌های جمعه تفسیر قرآن و شب‌های شنبه سخنرانی داشت. به مرور افرادی در آنجا عضو شدند و ماهانه حق عضویت پرداخت می‌كردند. در این مرحله بود كه آقای شریعتی عنوان «كانون نشر حقایق اسلامی» را برای آن جلسات انتخاب كرد. آقای شریعتی، آقای ممكن، مرحوم حاجی مرشد، آقای قاضی و آقای صیرفی و حاجی عامل‌زاده و مرحوم‌آسایش و حكیمی و بنده از اعضای هیأت مدیره و هیأت امنای كانون بودند.

در سال 1326، آیت‌الله بروجردی به مشهد آمدند. من و مرحوم شریعتی به اتفاق، به دیدن ایشان رفتیم. همه اساتید حوزه علمیه و علما در محضر ایشان جمع بودند. در همان خیابان چهارباغ، خانه‌ای بود متعلق به آقای كوزه‌كنانی از تجار معروف مشهد كه آقای بروجردی هم در آنجا سكونت گزیده بودند. ما در آنجا به دیدن آقای بروجردی رفتیم. در آن مجلس، حاج شیخ كاظم دامغانی كه استاد آقای شریعتی در حوزه هم بود، آقای شریعتی را به آقای بروجردی معرفی و از خدمات ایشان تجلیل كرد. ایشان به آقای‌بروجردی گفت كه از آقای شریعتی بخواهید به لباس روحانیت بازگردد. اما آقای بروجردی گفت كه ایشان با همین لباس و همین هیئت، بهتر از ما می‌تواند جوانان را ارشاد كند!

وقتی ما با مرحوم استاد شریعتی آشنا شدیم، علی شریعتی تقریباً 9 ساله بود. گاهی كه به خانه استادشریعتی می‌رفتیم، علی برای ما چایی می‌آورد، به ظاهر خیلی هم خجالتی بود. او با دوستانش به تمام جلسات كانون می‌آمد و اولین فعالیت سیاسی او هم در سی تیر بود كه با دوستانش به بازار رفت تا مردم را به دعوت فراكسیون نهضت ملی مجلس، برای تعطیلی عمومی بازار، تشویق كند. در آنجا او با یكی از بازاری‌های درباری درگیر شده و به دادسرا رفته بود. دادسرا هم یك قرار منع تعقیب برای او صادر كرد و بازداشت نشد. دومین زندان او هم در سال 1336 بود كه به همراه پدر و جمعی از هیأت مدیره كانون ازجمله من، بازداشت شد.

وقتی كه نفت ملی شد، تابلوی شركت نفت را باید از محل انبار نفت انتهای خیابان طبرسی جمع می‌كردند. در كانون تابلویی برای شركت ملی نفت درست شد كه جمعیت انبوهی آن را تا انتهای خیابان جمهوری بردند و آن تابلو را پایین كشیدند و این تابلو را بالا بردند. استادشریعتی هم در آنجا یك سخنرانی بسیار خوبی كردند. دو روز قبل از سی‌تیر هم كانون نقش عمده‌ای را در دعوت كردن مردم به میدان شهدا در مشهد برای برگزاری یك میتینگ سیاسی ایفا كرد.

در آنجا هم استاد شریعتی به نمایندگی از كانون صحبت كردند. البته از حزب ایران و احزاب دیگر هم سخنران‌هایی بودند. آقای مصباح به نمایندگی از طلاب طرفدار كاشانی و نهضت ملی سخنرانی كرد و در میانه صحبت كفن پوشید و گفت كه ما در مبارزه علیه كودتای قوام با كفن به خیابان می‌آییم و مبارزه می‌كنیم. در این بین از میان مردم افرادی بلند شدند و گفتند كه آقای شریعتی اعلام كنید كه روز سی تیر اعتصاب عمومی است. آقای‌شریعتی هم گفت كسانی كه پیشنهاد اعتصاب می‌كنند، خودشان باید این عمل را انجام دهند، این وظیفه مردم است و من در اینجا به نمایندگی از مردم این را اعلام می‌كنم. آقای شریعتی نمی‌خواست از موضع خودش و مغرورانه كسی را دعوت به یك برنامه‌ای بكند.

بعد از كودتای 28 مرداد فعالیت‌های كانون متوقف نشدودر چارچوب نهضت مقاومت به فعالیت ادامه دادیم و اعلامیه‌های مخفی پخش می‌كردیم كه در نهایت در سال 1336 به صورت دسته جمعی بازداشت شدیم.

یكی از علل بازداشت ما هم به كارت تبریكی بازمی‌گشت كه اول سال 1336 برای افراد فرستاده بودیم و در آن اشاراتی به مصدق و ناصر شده بود. این كارت را از اتاق حاج عامل‌زاده كه از اعضای هیأت‌مدیره كانون بود پیدا كرده و گفته بودند كه این كارت را از كجا آورده‌ای و مطابق آن، ما را بازداشت كردند. در بازداشت، علی شریعتی در سلول مقابل من بود. ماجرا را به او گفتم و از او خواستم كه توجیهی اگر میَ‌تواند برای من بسازد. علی شریعتی به شعری از قرن سوم اشاره كرد كه چنین بود:

فردا چو كاوه آهنگر برپا كند بساط بهاران را / از تخت ظلم و جور فرو دارد ضحاك ماردوش زمستان را.

شریعتی گفت این شعر را برای بازجوها بخوان و به این وسیله نوشته‌های ظاهراً سیاسی آن كارت تبریك را توجیه كن. چون در آن كارت تبریك واژه‌هایی مثل «ناصر اسلام و پیروان محمد» آمده بود كه به مصدق و حامیانش بازمی‌گشت. من در بازجویی آن شعر را  خواندم و گفتم ما نباید هر تحلیلی كه می‌خواهیم روی یك جمله بگذاریم و اگر در آن كارت تبریك من این بیت شعر شاعر چند قرن پیش را كه به مناسبت بهار سروده بود آورده بودم باز هم شما می‌گفتید كه منظور از كاوه، مصدق است و منظور از ضحاك هم اعلیحضرت هستند. آن بازجو هم به من گفت كه برادرم، من كه می‌فهمم تو چه كار می‌كنی، نكن این كارها را.

ما در شهریور 1336 بازداشت شدیم و در چهارم آبان‌ماه بعد از حدود چهل روز مرحوم دكترشریعتی و استاد شریعتی را آزاد كردند و ما در بازداشت ماندیم و مدت‌ها بعد آزاد شدیم. كانون بسته بود تا سال 1339 و روی كارآمدن كندی كه فضای سیاسی در ایران هم بازتر شد و ما رفتیم و كانون را مجددا بازگشایی كردیم و جلسات خود را ادامه دادیم. در این مدت كه كانون تعطیل بود جلسات‌مان را در خانه‌های دوستان كانونی ادامه می‌دادیم. آیت‌الله میلانی در سال 1333 از نجف به مشهد آمد. ایشان در نجف سمپات نهضت ملی بودند. وقتی به مشهد آمدند ما به ایشان نزدیك شدیم و ایشان هم به جلسات كانونی‌ها می‌آمد و ما را تشویق می‌كرد.

در سال 40 و 41 و 42، سه بار بازداشت شدم. یك‌بار به خاطر قصد برگزاری نماز عید فطر، شب عید بازداشت شدم و امكاناتی را كه برای برگزاری نماز تدارك دیده بودیم بردم. یك بار دیگر هم به خاطر جزوه‌ای بود كه منتشر كردم. با عنوان «بیایید فرصت‌ها را غنیمت شماریم». یكبار هم به‌خاطر راهپیمایی عاشورا در مشهد بازداشت شدم و به زندان رفتم.

قبل از انقلاب و پس از آزادی از زندان قصد سفر به پاریس و دیدار با امام هم داشتم كه عملی نشد مرحوم طالقانی در جریان آن تصمیم من بود و به من گفت كه لازم است بروی و صحبت كنی و نظرات خودت را منتقل كنی. من تدارك سفر دیدم و به مشهد آمدم تا خانم را هم همراه خودم ببرم. وقتی وارد مشهد شدم، دیدم شهر سوت و كور است. تعجب كردم و به خانه آمدم و از یكی از دوستان پرسیدم كه چه خبر است؟ گفتند كه در 9 و 10 دی میان مردم و نیروهای نظامی درگیری صورت گرفته و چند نفر كشته شده‌اند و شرایط غیرطبیعی در شهر حاكم است. سراغ آقای هاشمی‌نژاد و طبسی و دیگر دوستان سیاسی را گرفتم كه گفتند آنها هم مخفی شده‌اند.

به مخفیگاه آنها در خانه‌ای در خیابان خواجه‌ربیع رفتم تا قبل از رفتن به پاریس با آنها هم مشورت كنم و در سفر به پاریس حامل نظرات آنها هم باشم. آقایان طبسی و خامنه‌ای و هاشمی‌نژاد، چشم‌شان كه به من افتاد تعجب كردند و گفتند كه كجا بودی؟ گفتم كه تهران بودم و می‌خواستم به پاریس بروم كه برای همراه كردن همسرم، به مشهد آمدم و با این صحنه مواجه شدم. به آنها گفتم كه می‌خواستم قبل از رفتن به پاریس شما را هم ببینم تا اگر شما هم پیامی دارید منتقل كنم و با بصیرت بیشتری از اوضاع خراسان به ملاقات امام خمینی بروم.

یكی از آن دوستان به من گفت كه تو الان نباید به پاریس بروی، چون باید بمانی و این مشكلاتی كه پیش آمده را حل كنی. ما هم اگر تماسی با پاریس داشتیم می‌گوییم كه آقای احمدزاده می‌خواست بیاید ولی ما از او خواستیم كه بماند و مشكلات را حل كند. من هم پذیرفتم و از مسافرت صرف‌نظر كردم. گفتم حالا مشكلات چیست كه من می‌توانم حل كنم. گفتند كه اولا با این وضعی كه پیش آمده اصلا كسی به راهپیمایی نمی‌آید. باید كاری كنیم كه دوباره مردم به صحنه بیایند.

دوم اینكه عده‌ای از نیروهای سیاسی روز راهپیمایی بازداشت شده‌اند كه باید آزاد شوند. سوم اینكه زندانیان عادی، شورش كرده و زندان وكیل‌آباد را آتش زده‌اند و زندانیان سیاسی را هم به گروگان گرفته‌اند كه باید این مشكل هم حل شود. من گفتم كه چطور می‌توانم این مشكلات را حل كنم. گفتند كه از دیروز، دكتر بختیار از اعضای جبهه ملی، نخست‌وزیر شده و شما بنابر ارتباطتتان از فرصت می‌توانید استفاده كنید و این مشكلات را حل كنید.

با دكتر بختیار تماس گرفتم و او هم برعكس، گفت كه از دیروز دنبال تو می‌گشته‌ام. گفتم كه می‌دانی در مشهد چه اتفاقی افتاده است. گفت چه شده است؟ من هم برای او توضیح دادم. او گفت كه من سریع دستور می‌دهم تا كمیسیون امنیت در مشهد تشكیل شود و شما را هم به كمیسیون امنیت دعوت كنند تا در آنجا مطابق تصمیم شما، عمل شود. سر شب، زنگ خانه ما به صدا درآمد و همسرم در را باز كرد. گفت كه یك جیپ ارتش و یك مأمور آمده‌اند تا شما را ببرند.

فكر كرد كه می‌خواهند ما را بازداشت كنند. وقتی دم در رفتم متوجه شدم آنها برای جلسه امنیت استان به دنبال من آمده‌اند. من سوار جیپ شدم و به پادگان رفتم و ماشین جلوی دفتر فرماندهی لشگر ایستاد. در كمیسیون امنیت، مسوولان استان بودند و در آنجا دادستان ارتش به من گفت كه من الان خجالت می‌كشم مقابل شما نشسته‌ام چون سال 50 كه شما بازداشت شدید، من بودم كه برای شما قرار توقیف صادر كردم. من هم گفتم كه شما به تكلیف آن روزتان عمل كردید ولی ما امروز به دنبال نجات كشور از یوغ استبداد و استعمار بیگانه هستیم و مهم نیست كه آن روز شما چه كرده‌اید. فرمانده لشگر از من پرسید كه نظر شما درباره بحران جاری و راه‌حل آن چیست؟ گفتم كه من سه پیشنهاد دارم. اول آنكه آنهایی كه در روز درگیری بازداشت شدند را آزاد كنید.

دوم آنكه باید زندانیان سیاسی از گروگان زندانیان عادی خارج شوند و فعلا به جای دیگری منتقل شوند. سوم هم آنكه راهپیمایی مردم بدون حضور ارتش و پلیس در خیابان باید انجام شود. فرمانده لشگر گفت كه در روز درگیری تعدادی از اسلحه‌های ما به دست مردم افتاده و آنها این تسهیلات را به خانه آقای قمی برده‌اند كه ما گفته‌ایم در ازای پس دادن تسلیحات، ما هم بازداشت‌شده‌ها را آزاد می‌كنیم. علاوه بر این ما زندان را صرفا محاصره كرده‌ایم تا كسی فرار نكند وگرنه در آنجا كاری از دست ما ساخته نیست.در مورد راهپیمایی هم گفت كه باز در آنجا شعارهایی داده می‌شود كه منجر به درگیری می‌شود.

من در پاسخ گفتم كه اگر شما به من قول دهید كه زندانیان عادی را كه جرایم كوچكی دارند، آزاد كنید، شخصا می‌روم و در زندان با آنها صحبت می‌كنم و گروگان‌ها را بیرون می‌آورم. در مورد اسلحه‌ها هم گفتم كه من در واقعه 9 و 10 دی در مشهد نبودم و نمی‌دانم اسلحه‌های شما كجاست و بهتر است شما بدون قید و شرط، بازداشت‌شده‌ها را آزاد كنید. در مورد راهپیمایی هم تضمین دادم كه اگر ارتش و پلیس در راهپیمایی مردم دخالت نكند، خونی از دماغ هیچ كس نخواهد ریخت.

گفتم اگر این پیشنهادات من را می‌پذیرید كه تشكر می‌كنم وگرنه با دكتر بختیار از همین جا تماس بگیرم و بگویم كه من آنچه از دستم بر می‌آمد می‌خواستم انجام دهم كه مخالفت شد. آنها اما پیشنهادهای مرا پذیرفتند و بازداشت‌شده‌ها را آزاد كردند و من هم برای مذاكره با زندانیان به زندان رفتم و با آنها صحبت كردم و مساله زندان هم حل شد. به دوستان هم پیغام دادم كه اعلام راهپیمایی كنند و راهپیمایی عظیمی بدون دخالت پلیس انجام شد.

در تهران بودم و می‌خواستم بعد از انقلاب برای ملاقات با خواهرم كه در زمان انقلاب و دوران زندان ما، زحمت زیادی كشیده بود و برای ملاقات با ما از افغانستان به ایران می‌آمد، به افغانستان و خارج از كشور بروم. یك دفعه پیشنهاد استانداری خراسان از طرف مرحوم بازرگان، وزیر كشور او، به من شد كه من نپذیرفتم. چون می‌خواستم به سفر بروم و آن سفر برای من یك تكلیف بود و علاوه بر آن، من تجربه كار ادرای نداشتم.

اما آقای ابوالحسن شیرازی به تهران آمد و گفت كه چرا استانداری را نمی‌پذیری؟ من هم گفتم كه دیگر انقلاب شده است و ما كار خودمان را كرده‌ایم و از دلایل شخصی خودم درباره مشغولیت‌هایم و تصمیم‌ام به سفر خارج گفتم. آقای شیرازی با آن ریش سفیدش شروع به گریه كرد و اشك از ریش‌های او سرازیر شد و گفت كه اگر تو نپذیری، من هم نپذیرم، پس چه كسی باید این مسوولیت‌ها را عهده‌دار شود. این صحنه مرا منقلب كرد و استانداری را پذیرفتم. اما فردای آن روز امام، تولیت آستان قدس رضوی را به آقای طبسی دادند.

خوشحال شدم، با آقای خامنه‌ای تماس گرفتم و گفتم كه مصلحت مردم استان در این است كه این دو سمت را یك نفر عهده‌دار شود و تجربه پنجاه سال گذشته این را اثبات كرده است. گفتم كه چون امام، تولیت را به آقای طبسی واگذار كرده‌اند و بازرگان هم استانداری را به من سپرده، از طرف من به امام سلام برسانید و بفرمایید كه از آقای طبسی بخواهند استانداری را هم قبول كنند. آقای خامنه‌ای هم صحبت من را تایید كردند و با امام صحبت كردند. امام هم به احمدآقا گفته بودند كه به آقای طبسی تلفن بزند و ایشان استانداری را هم بپذیرند.

اما آقای طبسی قبول نكردند. من به مشهد آمدم و به آقای طبسی گفتم كه به مصلحت مردم و استان بود كه هر دو سمت را می‌پذیرفتید. ایشان گفتند كه به هر حال نپذیرفتم. من هم گفتم كه بنابراین خوب است كه ما با هم به صورت هفتگی یك جلسه خصوصی داشته باشیم و در آنجا مشكلات شهر را با مشورت همدیگر به نفع انقلاب و مردم پیش ببریم. آقای طبسی صلاح ندانستند و گفتند كه در این صورت نتیجه كار هر یك از ما را به پای دیگری هم می‌نویسند.

حدود یازده ماه. استاندار خراسان بودم كمی بعد از استعفای بازرگان، ما هم كه از سفر حج بازگشتیم، كنار رفتیم.

 

 

 

نوشته شده در جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت 1:4 توسط حسین افشاری| |