تبليغاتX
تاک - پیاده گان انقلاب ۵۷-۲۷ (دکتر صادق طباطبایی)
تاک

گمان مبر که به پایان رسید کار مغان ، هزار باده ی ناخورده در رگ تاک است

صادق طباطبايي متولد ۱۳۲۲ قم است. وی فرزند آیت الله سلطانی طباطبایی و خواهرزاده امام موسی صدر است و برادر همسر مرحوم سید احمد خمینی است و در دولت موفت سخنگویی دولت را به عهده داشت و با استعفای دولت بازرگان وی نیز به حاشیه رانده شد!

دکتر صادق طباطبایی در مصاحبه ای با همشهری (شماره ۳۸ - دوم آبان ۱۳۸۲) به گوشه ای از زندگی خویش چنین اشاره می کند:

 من در خانواده اي به دنيا آمدم كه مذهبي و علمي بودند. به لحاظ مذهبي هم گرچه در حال و هواي سنتي بود اما به لحاظ تفكر و روش و منش بسيار آزاد بود و مشي  آزادانه اي در تربيت بچه ها به كار مي برد. نه تنها من، بلكه خواهر و برادرانم هيچ كدام به خاطر نمي آوريم كه يك بار پدرمان از ما پرسيده باشد كه نماز خوانده ايد يا خير و يا اين كه سحر به زور ما را از خواب بيدار كنند كه نماز بخوانيد.

با وجود اين كه روحاني بودند و از چهره هاي بسيار برجسته قم. چه در زمان مرحوم آيت ا... بروجردي و چه بعد از آن، اما روش تربيتي به گونه اي بود كه ما خود به خود و با اشتياق به اعمال مذهبي روي مي آورديم. در آن سال ها به اقتضاي دوران از سيستم اينترنت و راديو و تلويزيون خبري نبود و مدرن ترين چيزي كه در اختيار ما بود مجلات و روزنامه هاي آن زمان بود. از طرف ديگر ارتباط ما با شخصيت ها و بزرگاني بود كه نقش و جايگاه اجتماعي و مذهبي داشتند. مراجع آن زمان مرحوم آيت ا... خوانساري، مرحوم آيت ا... صدر، مرحوم آيت ا... بروجردي، پدربزرگ ما مرحوم آيت ا... حاج حسين  قمي، اينها حال و هواي روابط خانوادگي ما را تشكيل مي داد و طبيعتاً به تبع اين شرايط خانوادگي كساني هم كه رفت و آمد داشتند در اين سطوح بودند. از يك طرف عجين بوديم در يك محيط سنتي اما با افكار مدرن و روشن مذهبي و بسيار آزادانه، و از طرف ديگر از لحاظ ارتباطات با شخصيت هاي بسيار بالا و تعيين كننده سياسي، اجتماعي و مذهبي در تماس بوديم. در چنين شرايطي انسان الگوهايش را از همان بچگي انتخاب مي كند.

 الگوي رفتاري كه در آن زمان بسيار مورد توجه من قرار گرفت امام موسي صدر بود. ايشان آن موقع طلبه اي در حوزه علميه قم بود اما ارتباطي كه ايشان با طلبه هاي دوران خودش داشت نظير مرحوم شهيد بهشتي و شهيد مطهري، در روح و فكر آدم تاثير مي گذاشت. دبستان باقريه قم می رفتم وسه سال اول دبيرستان را مدرسه دين و دانش مي رفتم كه شهيد بهشتي سرپرست آن بود. معلم هايي كه آن موقع در مسايل فكري و فرهنگي ما نقش آفرين بودند آقاي مكارم بود كه الان از مراجع هستند، شهيد مفتح، تاريخ اسلام و عربي درس مي دادند، خود دكتر بهشتي زبان انگليسي تدريس مي كرد. سيكل دوم دبيرستان يعني كلاس ۱۰ و ۱۱ و ۱۲ ناچار از دبيرستان دين و دانش به دبيرستان حكمت رفتم، چون علاقه مند به رشته طبيعي بودم و آن جا فقط ادبي و رياضي داشت. در دبيرستان حكمت هم ارتباطم را با دبيرستان دين و دانش و آقاي بهشتي قطع نكردم. ضمن اين كه از همان اوقات به فعاليت هاي خارج از برنامه درسي و فعاليت هاي اجتماعي بسيار علاقه مند بودم. از همين رو از كلاس دوم دبيرستان دست به تدوين يك روزنامه  ديواري زدم كه در دبيرستان حكمت هم ادامه پيدا كرد به نام انوار دانش. اين كار ايجاب مي كرد كه متناسب با اقتضائات آن دوران كادر هيات تحريريه تشكيل شود، بحث و گفت و گو كنيم و ببينيم چه چيزهايي را بايد در آن به كار برد، چه چيزهايي جاذبه دارد و چه چيزهايي جاذبه ندارد.
و حتي تدوين يك سري مسابقات علمي ـ ادبي در سطح قم در دبيرستان هايي از قبيل انشانويسي، مقاله  نويسي و... را بر عهده گرفتيم و در مجموع اينها مرا با زندگي اجتماعي آشنا كرد. تقريباً از كلاس دهم دبيرستان بود كه احساس كردم يك نوع استعداد خاصي براي رشته شيمي دارم. با تشويق معلم هايم بنا را بر اين گذاشتم كه بعد از ديپلم در رشته شيمي ادامه تحصيل دهم و آن موقع صحبت مي شد كه آلمان از لحاظ شيمي قوي ترين دانشگاه ها را دارد و برجسته ترين استادان جهان در دانشگاه هاي آلمان هستند. اين بود كه همان موقع در ذهن من شكل گرفت كه بعد از ديپلم ايران را ترك كنم و به آلمان بروم لذا در كنكور شركت نكردم و خردادماه كه ديپلم را گرفتم، به كلاس آلماني در تهران رفتم و در بيست و ششم ژانويه ۱۹۶۲ از ايران به آلمان رفتم.(يعني دي ماه ۱۳۴۰) البته پدر من هم به دليل قيوداتي كه داشت نه تمكن مالي آن چناني داشت كه بتواند هزينه تحصيلي مرا بپردازد و با وجودي كه به عنوان يكي از علماي برجسته قم، مردم وجوهات زيادي به ايشان مي دادند اما به خودشان اجازه نمي دادند اين وجوهاتي كه مصرف خاصي دارد براي من، قسمتي از آن فرستاده شود، لذا من با اين نيت رفتم كه هزينه تحصيلي ام را خودم تهيه كنم. وقتي كه از پدر خداحافظي كردم ۷۰۰ تومان پول داشتم. البته اول رفتم لبنان، حدود ۲۵ روز پيش امام موسي صدر بودم. ايشان علاقه مند بودند كه من در لبنان بمانم و در دانشگاه آمريكايي ها درس بخوانم اما به قول خودشان شوق آلمان مرا مي كشيد.

 ابتدا در دانشگاه ماربورگ زبان آلماني خواندم و درخواست پذيرش از دانشگاه هاي مختلف كردم و اول از همه از دانشگاه آخن كه از معتبرترين دانشگاه هاي آلمان و جهان بود برايم پاسخ آمد لذا از همان سال ۱۹۶۲ رفتم به آخن، به دليل اين كه در آن مقطع رشته شيمي در بهار شروع مي شد و من ترم پاييزي پذيرش گرفته بودم، تصميم گرفتم كه ابتدا رشته اي كه نزديك به شيمي است انتخاب كنم و در سال هاي بعد به سراغ شيمي بروم لذا در رشته متالوژي پذيرش گرفتم. براي رشته متالوژي لازم بود قبل از ورود به دانشگاه سه ماه در معدن كارآموزي كرده باشيد. بنابراين در هفده كيلومتري آخن به معدن زغال سنگ رفتم كه هم كار بكنم چرا كه حقوق كارگري معدن بالا بود و هم كار آموزي داشته باشم. در آخرين روز كه سه ماه تمام شده بود من تصادف وحشتناكي كردم با قطار حامل مواد به طوري كه با پارگي ۲۴ سانتي متري روي شكم مواجه شدم و كليه ها و كبدم به سختي آسيب ديد و هيچ كس هم در آن جا نبود. حدود يك ساعت بعد اتفاقي فردي مرا ديد و آژير را به صدا درآورد و متعاقب آن مرا به بيمارستان برد و به طور معجزه آسايي جان سالم به در بردم. سه ماه و ده روز در آي سي يو بودم. يكي دو ماه هم در بخش بودم و روزي كه از بيمارستان مرخص شدم ۴۸ كيلو وزن داشتم. يك سال ونيم هم در منزل بستري بودم و دانشگاهم، عقب افتاد. بعد از اين يك سال ونيم مقررات عوض شده بود و ديپلمه هاي ايران را به رسميت نمي شناختند و كساني كه ديپلم ايران داشتند بايد يك سال در يك كالج آلماني درس مي خواندند تا معادل ديپلم آلمان را بگيرند. بنابراين مجبور شدم اين دوره را هم بگذرانم كه در مجموع دو سال ونيم عقب افتادم. بعد از اين دوره مستقيماً به رشته شيمي رفتم.

انجمن دانشجويان ايراني و البته وابسته به كنفدراسيون دانشجويان و محصلين ايراني هم شعبه اي در دانشگاه آخن داشت كه رنگ سياسي هم به خود گرفته بود. در آن جا هم مسئول فرهنگي شدم. انجمن ديگري هم بود به نام «اتحادالطلبة المسلمين في اروپا» سازمان دانشجويان بين المللي مسلمانان در اروپا كه از ملل مختلف كشورهاي اسلامي تشكيل مي شد و در مسجد آخن شعبه اي داشت و حدود ۳۵ كشور اسلامي عضو اين انجمن بودند. من و دو سه نفر ايراني عضو اين انجمن شديم و سال بعد دوباره من به عنوان يكي از مديران اين انجمن انتخاب شدم. اوج فعاليت  كنفدراسيون سال ۱۹۶۷ بود كه شاه به آلمان آمد و فعاليت سياسي ما در آلمان براي روشن كردن افكار عمومي عليه وضع ايران شدت گرفت و از همان سال ارتباط من با ايران و رفت و آمدم به دليل حساسيت ساواك و خط و نشان هايي كه برايم كشيده بودند، قطع شد.

در همين ايام، امام به نجف تبعيد شده بودند و با ايشان هم ارتباط برقرار كرديم. بعد از سفر شاه كنفدراسيون دانشجويان ايراني، تقريباً فعاليت هايش تحت تاثير جريان ماركسيستي قرار گرفت، گرچه سازماني بود به ظاهر غيرايدئولوژيك اما اكثر فعاليت هايش تحت تاثير جريانات انقلابي آمريكاي لاتين و انقلاب كمونيستي بود. طبيعتاً براي ما كه انگيزه هاي مذهبي داشتيم امكان كار در چنين سازماني مشكل مي شد لذا به كمك چند تن از دوستان بنا گذاشتيم بر تاسيس انجمن اسلامي دانشجويان تا هم خودمان فعاليت هايمان با انگيزه مذهبي باشد و هم جوان هايي كه از ايران مي آيند جذب اين سازمان ها شوند. يك سال بعد از تاسيس انجمن اسلامي خبردار شديم كه در سطح اروپا اتحاديه اي وجود دارد كه چند واحد دانشجويي هم عضو دارد به نام «اتحاديه اسلامي دانشجويان در اروپا، گروه فارسي زبان» كه اينها در واقع انشعابي بودند از آن اتحاد الطلبة المسلمين في اروپا. در آن زمان شهيد بهشتي به هامبورگ آمده بود و سرپرستي مركز اسلامي هامبورگ را داشت. من هم به دليل ارتباطي كه از قبل با ايشان داشتم در اولين ديدار كه فعاليت هاي دانشجويي خودمان را بيان كرديم ايشان از انجمن هاي اسلامي به شدت حمايت كردند و در واقع يك نوع هدايتي هم به لحاظ فرهنگي ايشان اعمال مي كردند. امام موسي صدر هم كه مرتب به اروپا مي آمد و از ايشان هم بهره برداري بسيار مي كرديم و شخصيت هاي سياسي كه از ايران خارج شده بودند به دليل اوضاع داخلي بعد از ماجراهاي ۱۳۳۸ و ۳۹ از قبيل دكتر يزدي و دكتر چمران و آقاي قطب زاده و بني صدر و دكتر حبيبي با ما در ارتباط بودند البته اينها عضو انجمن هاي اسلامي نبودند اما از اينها بهره برداري مي شد.

در سال ۱۹۷۰ يعني پنج سال بعد مهندسي ام را گرفتم با تخصص در شيمي آلي و شيمي صنعتي، بعد به دانشگاه بوخوم رفتم دو سال بعد متدي را ابداع كردم كه شناسايي مواد در غلظت هاي بسيار پايين بود و در سال ۱۹۷۴ در مجله FEBC ، ارگان فدارسيون اروپايي بيوشيميست ها، نتايج تحقيقاتم را منتشر كردم كه اين هم جايگاه علمي خاصي براي من به وجود آورد و هم بازتاب شديدي در محافل علمي و آزمايشگاهي دنيا پيدا كرد. عضو سازمان DFG اتحاديه محققين آلمان شدم و پروژه تحقيقاتيم را شروع كردم. اتحاديه محققين آلمان سه آسيستان در اختيارم گذاشته بود و خودم هم نيمي از حقوقم را دادم و دو آسيستان ديگر هم استخدام كردم كه اين ۵ نفر در روز، كار هاي آزمايشي مرا انجام مي دادند و من هم بيرون به فعاليت هاي سياسي و اجتماعي مشغول بودم و غروب به دانشكده مي رفتم، نتيجه آزمايش ها را بررسي مي كردم و دستور آزمايش روز بعد را مي نوشتم.

در ايران رفته رفته شرايط براي انقلاب آماده مي شد. ارتباط ما هم با امام مستمر شده بود. انجمن هاي اسلامي هم تبديل به يك قدرت سياسي در بين ايرانيان در خارج از كشور شده بود و اتحاديه انجمن هاي اسلامي در اروپا با انجمن  هاي اسلامي در آمريكا درهم ادغام شدند و يك سازمان به وجود آوردند. در سفرهايي كه من به جنوب شرقي آسيا كردم؛ پاكستان و هند و ... تا فيليپين، انجمن هاي اسلامي در اين منطقه هم تاسيس شد و قرار بود كه در بهار سال ۱۹۷۹ اين سه سازمان در هم ادغام شوند و «سازمان هاي جهاني دانشجويان مسلمان» به وجود بيايد كه سه ماه قبل از آن انقلاب شد و اين قضيه معلق ماند.

وقتي كه امام به پاريس آمدند من برنامه ام را تنظيم كرده بودم. روزهاي دوشنبه و سه شنبه تا ظهر چهارشنبه در آلمان بودم، در دانشكده كارهايم را از قبيل تدريس و تحقيق انجام مي دادم. چهارشنبه عصر مي آمدم پاريس؛ پنجشنبه، جمعه، شنبه و يكشنبه در پاريس در خدمت امام بودم. يكشنبه شب بر مي گشتم آلمان.

اين برنامه ما بود تا شبي كه امام گفتند مي خواهيم برويم ايران. ما هم همان طور كارها را رها كرده و به ايران آمديم. البته از اين جا مدتي هدايت كردم ولي بعد از دو سال ديگر متوقف شد و فعاليت هايم را در ايران متمركز كردم.

اولين كاري كه من به عهده گرفتم، معاونت سياسي وزارت كشور بود. در اوايل اسفند ۱۳۵۸ به توصيه احمد آقا كه گفتند امام دوست دارند هر چه زودتر رفراندوم برگزار شود. شرايط هم در وزارت كشور آماده نبود، نه فرمانداري بود، نه بخشداري بود، حتي پاسبان ها جرات نمي كردند سر چهار راهي بايستند چرا كه لباس هايشان تداعي نظام گذشته را مي كرد. به هر حال ما هم براي تدارك رفراندوم به وزارت كشور رفتيم.

بعد از برگزاري رفراندوم تا تير ماه در وزارت كشور بودم. بعد از آن آقاي عباس امير انتظام سخنگوي دولت بود كه به سوئد رفت و آقاي مهندس بازرگان از من دعوت كرد كه به نخست وزيري بروم. چون در همان مدتي هم كه در وزارت كشور بودم در راديو و تلويزيون زياد مصاحبه مي كردم، با روزنامه ها زياد گفت و گو مي كردم، در مساجد زياد سخنراني مي كردم بنابراين افكار عمومي به من جلب شده بود.

به عنوان سخنگوي دولت و معاون سياسي تا زماني كه مهندس بازرگان استعفا دادند در خدمت ايشان بودم و بعد از آن هم من سرپرستي تشكيلات و البته نخست وزيري را برعهده گرفتم تا شهيد رجايي به عنوان نخست وزير انتخاب شد كه همه چيز را به ايشان واگذار كرديم. جنگ هم شروع شده بود. شوراي عالي دفاع تشكيل شده بود و در ارتباط با شوراي عالي دفاع ماموريت هاي ديپلماسي مخفي را بر عهده گرفته بودم.

كسي كه در سياست رشد كرده باشد نمي تواند از سياست ببرد. من تمام فعاليت هاي علمي و لابراتواري و تحقيقاتي ام را كه در سطح بسيار بالايي در مقياس جهاني بود، فداي اعتقادات و زندگي سياسي ام كردم البته پشيمان نيستم ولي گاهي غبطه مي خورم كه اگر در آن مسير رفته بودم منشا خدماتي برجسته تر مي توانستم بشوم.

 الان دغدغه اصلي ام نسل جوان است كه متاسفانه با جامعه خودش بيگانه مي شود و هويتش را از دست مي دهد. اين بزرگ ترين سرمايه اي است كه نسل جوان ما مي توانست داشته باشد. نسلي هستند كه گذشته انقلاب را نديدند، وضع موجود را هم مطابق ميل خودشان نمي بينند. از طريق سيستم ارتباطي كه امروز در اختيارشان است از محيط و فضاي خودشان فاصله مي گيرند و بنابراين يك نسلي است كه آينده اش چندان اميد بخش نخواهد بود.

نوشته شده در جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت 23:0 توسط حسین افشاری| |